درباره نویسنده
عاطفه
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با ویبه دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • عاطفه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دنیای مجازی چیست؟
  • افکار مرگ اور
  • همین...
  • ارزش خوندن داره
  • دوست
  • با من یک فنجان قهوه میخوری؟
  • امید
  • ما از درون زنگ زدیم...
  • پس کی؟
  • کودکانه
  • چطور دست از فکر کردن زیاد بردارید
  • اعتماد به خداوند
  • مرد کور
  • قصه های عمو نوروز
  • اطلاعات لطفا
  • مردم چه می گویند؟!
  • ویلون نوازی در مترو
  • راه رفتن روی خط باریک وسط خیابان
  • به من بگو
  • نامه ای از دوزخ
  • غریو...
  • اواره
  • سه‌شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٠
  • پس کی؟
  • قدر دانی
  • گل اميد
  • غروب
  • بی انصاف
  • شکوفه اشک
  • محرم
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
  • ۱۳٩٠/٦/۱٩
  • ۱۳٩٠/٥/٢٥
  • ۱۳٩٠/٤/٢۱
  • ۱۳٩٠/٤/۱٢
  • ۱۳٩٠/۳/۳۱
  • ۱۳٩٠/۳/٢٠
  • ۱۳٩٠/۳/۱٠
  • ۱۳٩٠/٢/٢٤
  • ۱۳٩٠/٢/۱٧
  • ۱۳٩٠/٢/۱٠
  • ۱۳٩٠/۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱/۱۳
  • ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱٢/٧
  • ۱۳۸٩/۱۱/٩
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
  • ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
  • ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
  • ۱۳۸٦/۱۱/٢٧
  • ۱۳۸٦/٦/۱٧
  • ۱۳۸٦/٤/٢۳
  • ۱۳۸٦/٤/۱٦
  • ۱۳۸٦/٢/۱
  • ۱۳۸٦/۱/۱۱
  • ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
  • ۱۳۸٥/۱۱/٢۱
  • ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
  • ۱۳۸٥/۸/٢٠
  • ۱۳۸٥/٧/۱
  • ۱۳۸٥/٦/۱۸
  • ۱۳۸٥/٥/٢۸
  • ۱۳۸٥/٥/٢۱
  • ۱۳۸٥/٥/۱٤
  • ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
  • ۱۳۸٤/۱۱/٢٢
  • ۱۳۸٤/۱٠/٢٤
  • ۱۳۸٤/۱٠/۳
  • ۱۳۸٤/٩/۱٩
  • ۱۳۸٤/۸/۱٤
  • ۱۳۸٤/۸/٧
  • ۱۳۸٤/٧/٢۳
  • ۱۳۸٤/٧/٩
  • ۱۳۸٤/٦/۱٩
  • ۱۳۸٤/٥/٢٩
  • ۱۳۸٤/٥/۸
  • ۱۳۸٤/٤/۱۸
  • ۱۳۸٤/۳/٢۱
  • ۱۳۸٤/٢/۳
  • ۱۳۸۳/۱۱/۱٧
  • ۱۳۸۳/۸/٢۳
  • ۱۳۸۳/٧/۱۱
  • ۱۳۸۳/٦/٧
  • ۱۳۸۳/٥/۱٠
  • ۱۳۸۳/٤/٢٠
  • ۱۳۸۳/٤/٦
  • ۱۳۸۳/۳/۳٠
  • ۱۳۸۳/۳/۳٠
  • ۱۳۸۳/۳/۱٦
  • ۱۳۸۳/۳/٩
  • ۱۳۸۳/۳/٢
  • ۱۳۸۳/٢/٢٦
  • ۱۳۸۳/٢/٢٦
  • ۱۳۸۳/٢/۸
  • ۱۳۸۳/٢/۱٢
  • ۱۳۸۳/٢/۱
دوستان من
  • ....هرکجاهستم باشم....اسمان مال من است
  • sosababi
  • ارزوهای محال
  • اسپرین
  • اسمان بی انتها
  • اشنایی با زندگی یک زن قطع نخاع
  • اعصاب مصاب نداره
  • اگر دلی باشد در گرو اوست
  • با هم باشیم
  • بازخوانی یک پرونده R@ik@i~!
  • باغ الماس
  • برگ ریزان
  • بهشت گمشده
  • بوسه ی شیطنت امیز
  • بی تو میمیرم
  • تمامت تنهایی
  • توتوپیشی
  • تورویادم نمیاد
  • تولد دوباره
  • جو زده
  • چسبندگی های روح ما
  • حقیقت داستان افسانه
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • خدای مهربون
  • دانلود اهنگ
  • دختر حادثه جو
  • در عدم هم ز عشق بویی هست
  • دست نوشته های فروهر
  • دلتنگی های من....علی
  • دلنوشته های من
  • رهایی از حصار منیت
  • زبان ارام
  • زنبور کندو
  • زندگی مبهم
  • زیتون
  • سارا
  • سروناز شیراز
  • شاپرک عشقم کجایی؟
  • شازده کوچولو
  • شاعر زباله ها
  • شبهای تار
  • شهرام پلپک
  • شوق دیدار
  • شیخ باران
  • شیوا شیطونه
  • طلوع خورشید
  • عاشق کوهستان
  • غروب
  • فرناز
  • فکریات
  • قر و قاطی
  • کلوپ سولدوز
  • گفتگو
  • مامان متین
  • مانده ام تورا به کدام صفحه روزگار بسپارم
  • ماه من
  • محک
  • مرگ عشقی
  • مطالب مفید و اموزنده برای همه
  • معجزه ی خاموش
  • میون عشق و معما...
  • نت فالش
  • نفس سبز
  • نوشته های مذهبی عرفانی
  • نیلوفر
  • و دشت است خلوتم...
  • وطن عشقی
  • یا لطیف
  • یاد تو
  • یادداشتهای گلاب
  • یه راهی به سمت خدا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اين فصل را بامن بخوان باقي فسانه است
دنیای مجازی چیست؟
نویسنده: عاطفه - چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦


دنیای مجازی چیست؟

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در
رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم
تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست
نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:


- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟


 فقط اونقدری که بتونمنون بخرم



- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.


- باشه برات می خرم


صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای
زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای
موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.


عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟


آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد.

گفتم نه مشکلی نیست.


بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.


- عمو ... چیکار می کنی؟


- ایمیل هام رو می خونم.


- ایمیل چیه؟


- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.



متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:


- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده


- عمو ... تو اینترنت داری؟


- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه


- اینترنت چیه عمو؟



- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید.

اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه

این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.


- مجازی یعنی چی عمو؟


تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که
دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو
اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.


- چه عالی. دوستش دارم.


- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟


- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.


- مگه تو کامپیوترداری؟



- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.


- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون و کار  میکنه اما من نمی فهمم چیکار می کنه ولی وقتی برمی گرده حسابی خسته است .

- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.


- پدرم سالهاست که زندانه

- مگه مجازی همین نیستعمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا راپرداختم.

من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را
همراه با این جمله پاداش گرفتم:

ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر
روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی
توسط حقیقت ها ،عاجزیم.


نظرات ()



افکار مرگ اور
نویسنده: عاطفه - شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩

 

نیک سیترمن کارمند جوان و پرشور راه اهن بود. او مشهور بود که مرد بسیار فعال و پرکاری است.

زن بسیار خوب; دو فرزند و دوستان فراوان داشت.

یکی از روزهای تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد به خاطر سالروز تولد رئیس میتوانند یک ساعت کارشان را زودتر تعطیل کنند.

نیک در حالی که اخرین واگن قطار را وارسی می کرد برای چندمین بار در کوپه ای که یخچال قطار بود محبوس شد.

او که میدانست کارکنان انجا را ترک کرده اند و کسی نیست که به او کمک کند تا او را نجات بدهد به وحشت افتاد.

انقدر با مشت به در کوبید که دست هایش خونی شدند و به دلیل انهمه فریادی که کشیده بود صدایش گرفته بود.

با توجه به اطلاعاتی که داشت درجه حرارت واگن صفر بود.

به ذهن نیک رسید که'' اگر نتوانم از اینجا بیرون بروم منجمد میشوم!''

او که میخواست همسر و خانواده اش بدانند چه اتفاقی برای او افتاده چاقویی پیدا کرد و روی کف چوبی واگن نوشت:"به شدت سرد است.بدنم دارد کرخت می شود.کم کم دارم به خواب می روم. اینها اخدین کلمات من هستند"

روز بعد کارکنان قطار در واگن یخچال را باز کردند و نیک را مرده یافتند!

ظاهرا همه چیز نشان میداد که او منجمد شده است و در اثر ان جانش را از دست داده است.

اما حقیقت این بود که یخچال واگن کار نمیکرد!! و حرارت در واگن 55 درجه فارنهایت بود!

نیک با نیروی افکار خودش جانش را از دست داده بود.

                                                                                                     

                                                                                    "اصول موفقیت"

 

ایا میدانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا کیست؟

بزرگترین دشمن شما همان ذهنتان است.

افکار منفی در سر پروراندن فکر و ذهن ما را به دشمن شماره یک ما تبدیل می کند.

                                              

                                                                               "باربارا دی انجلس"

نظرات ()



همین...
نویسنده: عاطفه - چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

   از همه چی به هیچی

                   

                         از هیچی به همه چی

 

                                                                   زندگی همین است

                                                                                  فقط همین......

نظرات ()



ارزش خوندن داره
نویسنده: عاطفه - سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

 حالش خیلی عجیب بود

فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.

گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم، خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم!

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...

نظرات ()



دوست
نویسنده: عاطفه - یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢

 

دوست تقدیر گریززناپذیر ماست.برادر خواهر دخترخاله و پسر عمو نیست که اش کشک خاله باشد!

دوستی انتخاب است.انتخابی دو طرفه که حد ومرز و نوع ان بوسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف میشود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهمتر انکه میتوانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.با دوستانمان میتوانیم درددل کنیم و مهمتر انکه میشود درددل هم نکرد و بدانیم که میداند.

از دوستانمان میتوانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم.

واگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

به دوستانمان میتوانیم بگوییم:"امشب بیا خونه ما دلم گرفته" و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم:"امشب نیا حوصله ندارم."

با دوستانمان میتوانیم بخندیم,میتوانیم گریه گریه کنیم,میتوانیم رستوران برویم و غذا بخوریم,میتوانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم,میتوانیم شادی کنیم میتوانیم غمگین شویم,میتوانیم دعوا کنیم.

میتوانیم در عروسی خواهر و برادرش لباسهای خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر برادر خودمان است.اگر عزیزی از عزیزان دوستمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم,میتوانین نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم:"پاشو بیا اینج" و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم:"حرف نزن فقط بیا" و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی امد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.

با دوستانمان میتوانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

 

سروش سحت

 

        

نظرات ()



با من یک فنجان قهوه میخوری؟
نویسنده: عاطفه - پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین رو روبروی دانشجویان روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن اون با توپ گلف کرد.

بعد از دانشجویان پرسید که ایا این ظرف پر است؟

همه دانشجویان موافقت کردند و گفتند بله.

بعد پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و اونها رو داخل شیشه ریخت

خب البته ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند.

او یکبار دیگر پرسید ایا این ظرف پر است و دانشجویان همصدا گفتند "بله"

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.

"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه هارو پر میکنم!"

همه دانشجویان خندیدند!

پروفسور گفت میخوام متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند_خداتون,فرزندانتون, خانواده تون, سلامتی تون, دوستانتون ومهمترین علایقتون_ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگه از بین بروند ولی اینها باقی بمونند باز زندگی تون پابرجاست.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای با اهمیت هستند مثل تحصیلتون, کارتون, خونتون و ماشینتون.

ماسه ها هم سایر چیزها هستند_مسائل خیلی ساده_

پروفسور ادامه داد:"اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدین دیگه جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمیمونه.

درست عین زندگی تون, اگر شما همه  وقتتون و انرژی تون رو روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگه جایی و زمانی برای مسائلی که براتون خیلی اهمیت داره باقی نمیمونه.

به چیزهایی که برای شاد بودنتون اهمیت داره توجه کنید,زمانی رو برای چک کردن سلامتی تون بذارید با دوستان و اطرافیانتون به بیرون برید وبا اونا خوش بگذرونید.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.

همیشه در دسترس باشید...

اول مواظب توپهای گلف باشید,چیزهایی که واقعا براتون اهمیت دارن,موارد با اهمیت رو مشخص کنید.

بقیه چیزها همون ماسه ها هستن.

یکی از دانشجوها دستش رو بلند کرد و پرسید:"پس معنی دو فنجان قهوه چی بود؟"

پروفسور لبخند زد و گفت:" خوشحالم که پرسیدی,این فقط برای این بود که به شما نشون بدم مهم نیست که زندگیتون چقدر شلوغ و پر مشغله ست,همیشه در زندگی شلوغ هم جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست..."

حالا با من یک فنجان قهوه میخوری؟

نظرات ()



امید
نویسنده: عاطفه - جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠

 

   روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم
را، مذهبم را زندگی ام را !


به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی
دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.


او گفت :آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم :بلی.
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت کردم.
به آنها نور و غذای کافی دادم. چیزی نگذشت که سرخس سر از خاک برآورد و تمام
زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم.

در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوهاخبری نبود .

من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد
نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو
نمایان شد.

در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به
بیشاز 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی
شوند.
ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را
فراهم می کردند.


خداوند در ادامه گفت: آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با
سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی ؟

من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .


هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دوبه
زیبایی جنگل کمک می کنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد
میکشی!


از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند .
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی .

 

نظرات ()



ما از درون زنگ زدیم...
نویسنده: عاطفه - سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠


مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! و این
جمله را بنده خودم هم شنیدم وشاید بعضی از اشخاص فکر میکردند وی عقل درستی ندارد
اینک به بعضی از حرفهای او توجه بفرمایید
سیامک

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

نظرات ()



پس کی؟
نویسنده: عاطفه - چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۸



*دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش
پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم
مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت
بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند
خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را
نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج
می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد
آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو
را به یاد بیاورند*

* *

*غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی
رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


**دکتر شریعتی*


نظرات ()



کودکانه
نویسنده: عاطفه - پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٢

نه مامان!. امروز دیگه این رو از چشمم بردار، آخه بچه‌ها مسخرم می‌کنن و می‌گن: کور یه چشمی!

- به حرف آنها اعتنا نکن. اگر این چسب، مدتی روی چشمت بماند، چشم بازت هر روز قوی‌تر می‌شود و آن وقت چسب را بر می دارم و به جایش یک عینک کوچولوی قشنگ برایت می‌خرم.
 

- خوب مامان، چرا همین حالا نمی‌خری؟
 

- برای اینکه می‌خوام در این فاصله، پولهات جمع بشن. تا حالا هم یک مقدار پول برایت در بانک پس انداز کرده‌ام.
چشمان پسرک درخشید.

- مامانی پولم چند تومنه؟
 

- آخه اگه بگم ازش کم می شه‌ها!

- بگو بگو می‌خوام بدونم.

- خیلی خوب. بیا تو گوشت بگم تا شیطون نشنوه وگرنه از روش بر می‌داره.

...

خانم آموزگار با خط کش روی میز کوبید و گفت: بچه‌ها گوش کنید. یک خبر خوب. عید نزدیک است. ما تصمیم گرفتیم برای بابای مدرسه پول جمع کنیم و به عنوان عیدی، برایش عینک بخریم تا چشم‌هایش بهتر ببیند. هر کدام از شما هر چقدر که می‌تواند پول بیاورد. انگشت کوچولوی پسرک بالا رفت.
- خانم اجازه ما 7‌هزار تومن توی بانک داریم. فردا می‌آریم.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »